|
احساس
در کوچه پس کوچه های شک و تردید
زیر چشمی نگاه دزدکی و لب گزیدنهای طولانی
شانه های بالا انداخته و دستها در خلاف هم پنهان در زیر بغل
بی تفاوت در کنار هم نشستن و بی تفاوت از کنار هم گذشتن
بی آنکه فقط یک بار به پشت سر خود نگاهی انداخته،
که آن هاله های نامرئی وجودشان
چرا رنگ گرفته برهم پیچیده
وبر زمین افتاده اند و جان باخته اند. نظرات شما عزیزان: ![]() |
|